تبليغاتX
عاشقی یعنی مرگ یکی از طرفین

عاشقی یعنی مرگ یکی از طرفین

هیچوقت عاشق نشو....!!!!

سلام

اول از همه باید بگم اون دوست عزیزی که اومد نظر داد

ممنون که اومدی

فکر میکردم فراموشم کردی

اما یه چیزو خوب بدون

کار تو آسون تر از کار منه

آخه من میدونم دوسم داشت و این همه اذیتم کرد و میکنه(فکرش)

اما تو همه نقش و خودت بازی میکنی

و همه چیزو توی خودت میریزی

دیروز دوباره دیدمش

اون چشاش داشت دیوونم میکرد

تا صبح حس میکردم پیشمه

احساس میکردم داره نگام میکنه

همش به خدا ناسزا مگفتم

من دیگه به وجود خدا شک کردم

حالم از خدا بهم میخوره

آخه منو اون به وجود آورده

پس چرا این همه عذابم میده

چرا به اشکای شبونم پایانی نمیده

چرا

دلم میخواد همین الان یکی بود سرمو روی شونش میذاشتم و یه دل سیر گریه میکردم

شاید

شاید

شاید یکم آروم میشدم

شاید این بغض لعنتی که دیگه نفس کشیدن رو هم برام سخت کرده میخوابید

خستم

خیلی خستم

از دنیا

از دوست داشتن

از همه چیز

ک.. تو هر دهن هرکی میگه زندگی قشنگه

امیدوارم این زندگی نکبت بار هرچه زودتر تموم شه

امیدوارم 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/19ساعت11:23توسط نسترن | |

سلام

برگشتم اما خسته تر از قبل

اما نا امیدتر از همیشه

نتونستم نشد

نمیدونم کوله بار عشقمو تا کجا حمل میکنم

اما اینو خوب میدونم که یه روز با همین کوله بار چشامو میبندم

امیر دل تو رو با چی ساختن؟

چه جوری ساختن؟

که اینقدر بی رحم بود

یه عمر دارم کابوس میبینم

یه عمر دارم زجه میزنم

این وبلاگو دوباره راه میندازم واسه اینکه از کابوسام کم کنه

خدایا تا کی...

از خدا هم ناامید شدم

امیر کمکم کن

من تو را آسان نیاوردم به دست..
در به دست آوردنت..
بی قراری ها شده.. 
از خود گذشتن ها شده ....
شب زنده داری ها شده....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت14:13توسط نسترن | |

خیلی خستم

اینجا هم تعطیل شد

از نفس کشیدن حالم به هم میخوره

این وبلاگ دیگه تنهاییمو ارض. نمیکنه

دیوونه تر از این حرفهام

اعصابم خیلی تخ.. شده

از همه دوستانی که تا الان اینجا میومدن ممنونم

واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم

ولنتاین رو به همه عاشقا تبریک میگم

و

تمام

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت0:13توسط نسترن | |

سلام بچه ها خوبین

ببخشین اگه یه مدت نبودم

اما در عوض امروز با یه شعر خیلی قشنگ اومدم:

خواب دیدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

گفتی که راهو بلدی

هر چی صدات کردم نرو

اما به جایی نرسید

یکی یه جا فریاد میزد

دیوونه از قفس پرید

ساعت و لحظه هام گذشت

چشام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیای

خیلی دلم تنگ شده بود

صبح که رسید بیدار شدم

دیدم یه نامه روی در

نوشته بودی که سلام

مدتی رو میری سفر

بغضی نشست توی گلوم

خوابم یا این حقیقت

بازم صدات کردم ولی

دیدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر

تموم میشه همین روزا

دوباره باز میبینمش

چه خوش خیال بودم خدا

روزا مث یه دیوونه

پرسه زدم تو کوچه ها

شبا یه گوشه از اتاق

گریه و آه بی صدا

مثل همون خواب سیاه

رفت و منو تنها گذاشت

گفتن این قصه تلخ

ارزش خوندن و که داشت

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت0:32توسط نسترن | |

امیر دیگه فراموش شدی

تو هجوم فصل سرد ِ بي كسي

ساقه ي نازك باورم شكست

گرد ِ اندوه ِ زمستوني ِ  غم

روي آينه ي خاطرم نشست

 

روي تنهايي اين درخت پير

ديگه هيچ پرنده اي لونه نكرد

حتي هيچ پرنده اي لونه نكرد

حتي باد ِ دوره گردِ پاييزم

 

گيسوي آشفتشو شونه نكرد

 

طفل شيطون ِ زمونه  رو تنم

يادگاري نكشيد با خنجرش

ديگه حتي عابري گم كرده راه

زير سايه م نميفته گذرش

 

توي اين برزخ بي هم نفسي

توي اين زندون ِ تاريك و سياه

يه منه تنها نشسته دوباره

زير اين آسمون ِ بدون ماه....

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت1:23توسط نسترن | |

با سلام خدمت دوست عزیز r.f

این پست رو فقط واسه تو گذاشتم که بدونی نظرتو خوندم

راستی آدرس وبلاگتو واسم بذار میخوام ببینمش

کاش همه مث تو بودن تا نه در ازای خیانت بلکه برای خوشبختی عشقشون اونو رهاش میکردن

ممنون که اینقدر ساده و زیبا حرفاتو زدی

عشق من خودش رفت نه برای بهتر بودن من

برای خرد کردن ذره ذره غروری که در وجودم بود

اما هنوز هم دوستش .........

آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

+نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت2:28توسط نسترن | |

چه دلیلی داره زنده بودن .
وقتی کسی رو نداری برای پرستیدن .
وقتی دلی نداری برای سپردن .
حتی تنی برای زخم خوردن .
چه فایده داره نفس بی هم نفس کشیدن .
اشک چه ارزشی داره وقتی شونه هایی رو که سال ها چشم به راهش بودی و نداشتن .
چه فایده داره چشم هات وقتی نتونی زیبایی ها رو ببینی
زمانی که دلیل زیبا دیدن و نداشتن .
آه بلندی می کشم و با فریاد میگم
خدا یاااااااااااااااااااااااااااااا
چرا

وچه دلیلی  است برای نگاههای بیشمارم به پشت سر برای برگشتنت هر چند همه بی جواب مانده اند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت22:19توسط نسترن | |

مرا تهديد كردي كه برنمي گردي

هميشه در پي جنگ و نبردي

تمام شعر هايم راشكستي

بيا بنگر ببين با من چه كردي

 

مگر آن روز اشكم را نديدي

صداي گريه هايم را شنيدي

به پايت سخت افتادم وليكن

فقط خنديدي از من رميدي

 

شنيدم گشته اي تنهاي غربت

شدي افسرده در دنياي حيرت

شنيدم سخت داري روزگار را

بدون من درون قلب وحشت

 

شنيدم سخت دلتنگي برايم

هم اينك نامه اي دادي بيايم

برايت من فرستادم پيامي

كه ديگر تا ابد پيشت نيايم

 

به اين پيغام من با دل بكن گوش

كه عشقتت كشته در قلبم فراموش

اگر هم بود روزي شعله اي عشق

تو كردي با دو دست خود خاموش

تو رفتی اما نسترن هنوزم هنوزم ............

امیر با من چه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت2:21توسط نسترن | |

خسته شدم از زندگي ، خسته شدم از روزگار

خسته شدم از روز و شب ، از سرنوشت  بي بهار

 

خسته شدم از همه چيز ، خسته شدم از همه كس

خسته شدم از آسمون ، خسته شدم از اين قفس

 

خسته شدم از آدما ، از آدماي ي وفا

خسته شدم از اين فريب ، خسته از اين همه ريا

 

هركي بهت مي گه سلام ، يه نقشه اي واست داره

ريسمون دوستي به خدا ، طناب محكم داره

 

هر كي  بهت مي گه سلام ، مي خواد كه خنجر بزنه

مث درخت روي تنت ، يه يادگار بكنه

 

دنياي بي وفاييه ، ديگه وفا نمي بيني

همه باهات غريبه ان ، يه آشنا نمي بيني

 

اينجا همه برادرات ، واسه تو چاه مي كنن

تو روت واسه تو جون مي دن ، پشت سرتحرف مي زنن

آينه ها كِدر شدن ، خوبي ديگه قصه شده

فايده نداره همدلي ، اين روزا دشمني مُده

 

كوله بارت رو خوب ببند ، برو يه جاي ديگه

برو يه سرزمين دور ، برو يه دنيا ديگه

 

يه جور ديگه نفس بكش ، يه جور ديگه زندگي كن

يه جايي كه خدا باشه ، اونجا برو بندگي كن

 

ای کاش امیر من هیچوقت گرفتار سکوت نمیشد

خدایا تا کی و به چه گناهی باید تحمل کنم؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت23:38توسط نسترن | |

عشق دروغین
 
اینکه می سوزی برایش بیخودی                                عشق نیست این غفلت است

اینکه بیهود ه گرفتارش   شدی                                 عشق نیست این غفلت است

اینکه با خواب و خیالش سرخوشی                             عشق نیست این غفلت است

اینکه خود را از برایش می کشی                            عشق نیست این غفلت است

اینکه می خواند  برایت  شعر  نو                              عشق نیست این غفلت است

اینکه  گوید  قلب  من  ا ز آن  تو                                 عشق نیست این غفلت است

اینکه با لبخندی افسونت نمود                                 عشق نیست این غفلت است

اینکه  آغوش  گنه  بهرت   گشود                                 عشق نیست این غفلت است

اینکه  در نزدت  کرشمه  می کند                                عشق نیست این غفلت است

اینکه  شهوت  را  تشنه  می کند                                  عشق نیست این غفلت است

اینکه از پا تا سرش شعله ور است                              عشق نیست این غفلت است

اینکه شیطان بر دلش حمله ور است                              عشق نیست این غفلت است

اینکه مغروق است به دریای  هوس                             عشق نیست این غفلت است

اینکه   ریزد   آبرو    پای    هوس                                عشق نیست این غفلت است

اینکه سود ا می کند اندام خویش                                عشق نیست این غفلت است

اینکه می خواهد رسد بر کام خویش                              عشق نیست این غفلت است

اینکه  احساسش  ندارد  رنگ  نور                              عشق نیست این غفلت است

اینکه چشم و دیده اش را کرده کور                               عشق نیست این غفلت است

اینکه بر رویش نهادی اسم عشق                               عشق نیست این غفلت است

اینکه میگویی همین است رسم عشق                         عشق نیست این غفلت است

اینکه ( شاهد ) موجب رسوایی است                            عشق نیست این غفلت است

اینکه  محشر  موجب  تنهایی  است                             عشق نیست این غفلت است

از وقتی امیر رفته دیگه نمیتونم حرف هیچ پسری رو باور کنم

حس میکنم دنیا واسم به آخر رسیده

الان تازه دارم میفهمم زمانی که بهش میگفتم من واسه تو نفس میکشم دروغ نمیگفتم

از وقتی که اون رفته به همه چی پشت کردم

حتی...

حتی...

به آیندمم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت17:32توسط نسترن | |

لحظه وداعمون آن روز تماشایی بود

آه سینه سوز تو هق هق گریه های من

لحظه سرودن سرود تنهایی بود

بغض راه نفسم رو بسته بود

بین ما پرده اشک نشسته بود

جمله هرگز فراموشم نکن

توی گلوم شکسته بود

هنوز که تا هنوز بی منی و من باهاتم

توی جنگل لب دریا دنبای جای پایتم

توی این همه هیاهو دنبال زنگ صداتم

هنوزم تا که هنوز عاشق خاطره هاتم

یادمه خوب یادمه واسه آخرین نگاه

واسه اخرین کلام

گریه فرصت نمی داد

واسه گفتن خداحافظ

اشک می ریخت و مهلت نمی داد

بغض راه نفسم رو بسته بود

بین ما پرده اشک نشسته بود ...

با اینکه امیر رفته اما هنوزم به عشقش تکیه دادم

کاش تنهام نمی ذاشت

کاش دلم رو نمی شکست

کاش...

کاش..

+نوشته شده در جمعه 1387/05/18ساعت16:45توسط نسترن | |

سلام به همه عاشقای دلشکسته

امروز دلم یکم گرفته

نمیدونم چی بگم فقط حرف دلم رو میگم بعدشم یه عکس میذارم و میرم

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده است دراین گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد

اینم از عکس:

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت14:57توسط نسترن | |

سلام بچه ها

من از امروز کار این وبلاگو شروع کردم

منم زخمی عشقم مث خیلی های دیگه

اسم عشق من امیر بود به خدا جونمم واسش میدادم اما اون ...........

تنهام گذاشت با غصه با درد با نامردی

ولی...

ولی...

هنوزم دوسش دارم

تورو خدا شما هیچوقت عاشق نشین هر کی گفت دوستون داره فقط بهش بخندین به این کلمه بخندین چون همش دروغه دروغ

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09ساعت2:30توسط نسترن | |